تو روزنامه نشسته بودم و داشتم عکسام رو ادیت میکردم که مهدی از بچه های سرویس حوادث گفت باید بریم بیمارستان امام رضا عکاسی.
به خاطر عجله ای که داشت بدون معطلی دوربین رو برداشتم و با هم رفتیم بیمارستان.تو ماشین متوجه شدم که حادثه واسه چند تا کارگر شهرداری اتفاق افتاده داستان از این قرار بو که:کارگرهای نگون بخت شهرداری که مشغول لکه گیری آسفالت بودن سوار کامیونی میشن که مخصوصه حمل قیر مذاب بوده.۹ نفر کنار ۲ تا بشکه پر از قیر داغ.
به علت بی موالاتی راننده کامیون بشکه های قیر روی این ۹ نفر چپه میشه.فقط یه نفرشون سالم مونده بود و بقیه هم بدجور سوخته بودن.
تصاویر خیلی دردناکی بود.این هم کار ماست دیگه.......
امروز بالاخره بعد از ۲۰ روز اضطراب و بي خوابي ميشه يه نفس راحت كشيد.ميشه خوب خوابيد وميشه با خيال راحت رفت بيرون و از گرماي تابستان لذت برد.
فكر كنم اين ترم ديگه فارغ اتحصيل بشم.يه احساس خاصي دارم نميدونم چيه و چجوريه؟؟؟!!!!
